سرود عشق،وب لژیون همسفر شهلا
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
درباره وبلاگ


سلام به جمع دوستان محبت، آن عزیزانی که دور هم جمع شده‌اند تا محبت خویش را نشانی از محبت بیکران بدانند، ما همه برای انسان‌هایی چون شما، احترام انسانی، قائل هستیم و امیدواریم این نشان را هیچ وقت از یاد نبرید. فقط توفیق شمارا در پایان این راه از الله می‌خواهیم. در این مکان شما، دل‌هایی هستند که می‌خواهند بدانند که آیا می‌شود به آن درجه، ارتقا یافت که هیچ موضوع دیگری به طور مشکل مطرح نشود؟ البته به دو طریق می‌شود با تفکر و بی تفکر.
به تک تک انسان‌ها میگوییم که در پایان یک نقطه و آغاز نقطه دیگر آتچه با خود می‌خواهند همراه داشته باشند با تفکر و اندیشه باشد، بدون هیچ ترس و خوف می‌توانید به بلندترین سلسله جبال‌ها، راه بیابید.
دعای خیر ما همراه شما می‌باشد.
و این وبلاک متعلق به لژیون همسفر شهلا در شعبه شیخ بهایی اصفهان می‌باشد

مدیر وبلاگ : شهلا شیخ
سه شنبه 24 اسفند 1395 :: نویسنده : شهلا شیخ

بحث هفتگی وادی یازدهم است؛ رودهای خروشان و چشمه‌های جوشان بالاخره به بحر و اقیانوس می‌رسند. یک وعدهٔ بر حق برای کسانی که در حال تلاش هستند و مثل یک چشمه در حال جوشش و از تلاش دست برنمی‌دارند. برای انجام کارها و رسیدن به هدف از هیچ کوششی فروگذار نیستند و منبع انرژی‌شان را از برف‌ها و کوه‌ها می‌گیرند یا درواقع از کلام الهی و آموزش‌های الهی دریافت می‌کنند که باعث می‌شود بتوانند جوشش خود را حفظ کنند. عملاً هم همین‌طور است اگر بارشی در زمستان در کوهستان نداشته باشیم کم‌کم چشمه‌ها کم آب و بعد هم خشک می‌شوند.

نزولات آسمانی، همان برف‌ها می‌شوند کلام الهی و آموزش‌های راستین که از علم حقیقی سرچشمه می‌گیرند. اگر انسان ارتباطش با آن‌ها وصل باشد این خاصیت جوشش را می‌تواند حفظ کند

و اگر این خاصیت را حفظ کند می‌تواند به آن موانع غلبه پیدا کند. چون اگر چشمه‌ای در ۱۰ ساعت بجوشد ممکن است ۵ تا مانع را رد کند ولی به مانع ششم رسید نتواند رد کند ولی اگر این اتصالش را بتواند برقرار کند می‌تواند خاصیت جوشنده بودن را حفظ



کند.


بااستعدادترین انسان‌ها اگر ارتباطشان با آن دریافت‌ها قطع شود زمانی نمی‌گذرد که فرد صفات خود را از دست می‌دهد (طبق وادی دهم). درست مثل بازیکن فوتبال که در فصل قبل خیلی خوب بوده ولی الآن می‌بینیم که پتانسیل لازم را ندارد. جوشندگی را انسان باید حفظ کند و برای حفظ تلاش ادامه‌دار لازم است.

تلاش امروز برای امروز پاسخگوست ولی برای فردا کفایت نمی‌کند وبرای فردا باید بازهم چیز یاد بگیرم و اگر فکر کنم که بلدم ممکن است اتصال من قطع شود پس اتصالات از همه‌چیز مهم‌تر هستند. امیدوارم که این مطلب مورداستفاده همه قرار گیرد و از دریافت‌هایمان مراقبت کنیم. برای مثال در جنگ فتح یکجایی سخت است ولی نگهداری آن سخت‌تر است و انسان‌ها به این فکر نمی‌کنند. مثلاً فکر می‌کند اگر وارد دانشگاه شد کار دیگر تمام است، وقتی وارد شغل خوب شدی دیگر کار تمام است درصورتی‌که این فتح قضیه است و نگهداری مهم‌تر است.

بعضی مواقع آدم سرش را می‌گذارد روی بالش و راحت می‌خوابد به خاطر اینکه هیچ‌کسی با او کار ندارد، بعضی مواقع همه با او کاردارند اما بازهم راحت می‌خوابد ولی گاهی چند نفر با او کاردارند و او دیگر آرامش ندارد. حال در مورد کرهٔ مسئولیت صحبت می‌کنم که چطور اتفاق می‌افتد؟ و باید چه کنیم و این برای خود من اتفاق افتاد و بسیار آرام انجام می‌شود که متوجه نمی‌شویم.

موقع که سفر اول مسافر یا هم‌سفر هستیم از جهاتی خیلی خوب است که فقط به ما سرویس می‌دهند. گاهی می‌شود که از دریچهٔ یک مرزبان به یک سفر اولی نگاه کنی و غبطه بخوری، اگر این اتفاق افتاد بدانید که درگیر کرهٔ مسئولیت شده‌اید وگرنه نباید غبطه بخورید. قاعدتاً انسان نباید به گذشته برگردد مگر اینکه یک‌چیزی را ناقص انجام داده باشد،

خوب ما یواش‌یواش می‌آییم کنگره در آزمونهای مختلف شرکت می‌کنیم و مسئولیت‌های مختلف را به ما می‌دهند که در ابتدا از همان میکروفن گردان و مهماندار و ...، شروع می‌شود. در ابتدا طبق وادی برای اینکه جوشش را داشته باشیم باید اختلاف‌پتانسیل را در خود به وجود آوریم و این در ابتدای کاربوجود می‌آید از یک سفر اولی صفر حالا شدیم میکروفن گردان که این اختلاف پتانسیل را در ما ایجاد می‌کند و انرژی می‌گیرد و طعم شیرین و خوشایندی دارد که انگیزه می‌شود برای شخص که خدمت کند و ادمه دهد و کارهای بزرگ‌تری انجام دهد. در واقع منتظر است تا خدمت‌های بعدی را تجربه کند. آ گر شهامت آن را نداشته باشد که خدمت‌های بزرگ‌تر را آزمایش کند خوب مزه‌اش راهم نمی‌چشد حال ممکن است یک مدت بیاید و به درمان برسد و برود. این قضیه ادامه پیدا می‌کند تا ما به یک مسیولیت درست و حسابی برسیم. یک خدمت تداوم دار،

اگر میکروفن گردان بشوی ممکن آیت یک روز باشد و روز دیگر شخص دیگری ولی اگر مثلاً مرزبان شدی تا یک سال مرزبان هستی وجایگاههایی که اختلاف پتانسیل را بوجود می‌آورند و بسیاری از گره‌های انسان در همین جایگاه‌ها و مسیولیت پذیرفتن‌ها حل می‌شود یعنی ممکن است یکسری بیماری‌های آدم درمان شود.

ولی همانطور که گفته شد هر چیزی یک شکل سازنده و بک شکل مخرب دارد.

مثل چاقوی آشپزخانه که درعین‌حال که می‌شود در آشپزی از آن استفاده کرد می‌شود برای آسیب رساندن به دیگران از آن استفاده کرد، عشق همان‌قدر که سازنده هست و می‌تواند انرژی امید و انگیزه بدهد اگر از شکل خود خارج شود کرهٔ عشقی می‌شود و می‌تواند باعث تخریب فرد شود. برای هر چیز مامی‌تانیم دو سر را در نظر بگیریم یکی سازنده و دیگری تخریب؛ و برای مسئولیت هم این هست. مسئولیت‌ها به انسان اعتمادبه‌نفس و قدرت می‌دهند انسانی که مسئولیت ندارد در جایگاه انسانی خود نیست و همیشه در رنج و عذاب است.

قدیمی‌ها این نکته را خوب می‌دانستند و تأکید داشتند بر کار کردن فرزندان حالا کار فیزیکی و یا فکری که مسئولیتی داشته باشند. چون می‌دانستند اگر آن‌ها کار نکنند جوهرهٔ وجودی آن‌ها به بار نمی‌نشیند یعنی همیشه در رنج و عذاب هستند. ممکن است که خیلی پتانسیل و استعداد داشته باشند ولی هیچ‌وقت به آن آرامش نمی‌رسند. گاهی اتفاق می‌افتد که مسئولیت خودس برای آ نسان حجاب می‌شود که باید توجه داشت. چرا اتفاق می‌افتد؟ توجه کنید که دو نیروی قدرتمند وجود دارد مثل آرواره‌های تمساح. برای مثال اگر بخواهی یک نفر را گاز بگیری باید دو ردیف دندان داشته باشی؛ و نیروهایی هستند که مبتوانند انسان را تحت فشار بگذارند. آقای مهندس دیشب صحبت می‌کردند که دندانی هست که به هیچ‌کس جز خود فرد آسیب نمی‌رساند و آن دندان طمع است و واقعاً هم همین‌طور است. یکی از نیروهایی که گفتیم، یک ردیف این دندان‌ها در نظر بگیرید طمع انسان است و ردیف دیگر تکبر است اگر این دو باهم در موجودی جمع شوند آن آدم نیاز به هیچ دشمنی ندارد؛ یعنی آن انسان برای خودش کاملاً کفایت می‌کند. در کلام‌الله ازانسانی که طمع دارد به‌عنوان زیاده‌خواه یاد می‌کند یعنی انسانی که هر چه به او بدهیم برایش کفایت نمی‌کند بیش از آن را می‌خواهد.

اگر برایش گوسفند کباب کنی دوت دارد برایش گوساله کباب کنی و در تکبر انسان خودش را در آفرینش متفاوت بداند نسبت به سایر انسان‌ها اگر فردی این خاصیت را داشته باشد همیشه در دلش احساس می‌کند با بقیه فرق می‌کند. کسی که منت دارد شاید این احساس را نداشته باشد ولی کسی که تکبر دارد ته دلش این احساس را دارد و به این قضیه باور دارد.

طمع از ترس انسان قدرت می‌گیرد. ترس از دیت دادن چیزی، در طمع هیچ‌وقت راضی نمی‌شوی و این خاصیت طمع است. آدمی که از چیزی که دارد راضی نیست و فکر می‌کند با بقیه فرق دارد چه اتفاقی می‌افتد و چه معجونی از آن درمی‌آید اگر این دو کنار هم قرار گیرند چه حالی پیدا می‌کند، ممکن است که در انسان به ثورت آشکار وجود داشته باشد یعنی خود آدم متوجه باشد که این خاصیترا دارد و همه هم دارند خیالتان راحت! و یا ممکن است در صور پنهان باشد. وقتی در صور آشکار باشد شما حی و حاضر در خودت احساس می‌کنی و مرتب میگویید من با بقیه فرق دارم و این چیزها مرا راضی نمی‌کند. ولی وقتی در صور پنهان باشد در ادامه خودش را نشان می‌دهد. مثلاً در جادهٔ تهران شمال پیچ تند و دره وجود دارد ولی تا کرج هیچ پیچی وجود ندارد کرج را که رد کردی به سمت جاده چالوس پیچ‌ها کم‌کم خود را نشان می‌دهد.

پس انسان باید شروع به حرکت کند و به مسئولیت‌ها و جایگاه‌ها برسد وقتی رسید صفت خود را ظاهر می‌کند و مابعد متوجه می‌شویم که همچین چیزی هم داشتیم. موقعی که می‌خواهیم حرکت کنیم فکر می‌کنیم خیلی راحت است و میگوییم من این کار را انجام می‌دهم ولی وقتی می‌روی وارد مسیولیت می‌شوی آن موقع صفت شما ظاهر می‌شود که برای خودتان هم تازگی دارد و غافلگیر می‌شوید.

حالا طمع چکار می‌کند؟ مسئولیتی که به عهده گرفتی تصمیم می‌گیری که مسئولیت بعدی را هم به عهده بگیری و مسئولیت‌های بعدی و بعدی تا جایی که به دیوار بتنی بخوری؛ و هر چه به شما مسئولیت بدهند شما قبول می‌کنید، یعنی انسان دچار طمع شده ذر مسئولیت و فکر می‌کند اگر یکی این‌قدر حال می‌دهد پس سه تا چقدر حال می‌دهد و مطلبی که آقای مهندس میگویند عقل حسابگرانه و به نظر میاید که هیلی خوب باشد.

ممکن است فرد توان و پتانسیل داشته باشد دو تا سه تا کار هم بتواند انجام دهد و هیچ اشکالی هم ندارد منظورم این نیست که فقط یکی، ولی این‌یک حدی دارد. در مسئولیت اگر انسان طمع داشته باشد دائماً دنبال این می‌گردد که دامنه اختیاراتش را زیاد کند؛ یعنی اصولاً به اختیارات تعیین‌شده زیاد اهمیت نمی‌دهد و سعی می‌کند از محدودیت‌های تعریف‌شده یک‌جوری فرار کند زیرا اصلاً طمع با محدودیت سازگار نیست، چون بیشتر می‌خواهد و باید از محدودیت‌ها عبور کند.

درنتیجه در کارهای دیگران شروع می‌کند به دخالت کردن و نظر دادن در کار همکاران. اگر کسی سؤالی داشت که مربوط به من نیست و مربوط به کس دیگر یا جای دیگر است و در اختیارات من نیست که جواب بدهم ولی میگویم بیا تا مشکلت را حل کنم و این کار حال مرا خراب می‌کند، پس درمسیولیتی که به عهده گرفته قوانین را به صورت آگاهانه و ناآگاهانه زیر پا میگذارد و برای خود دامنهٔ اختیارات بیشتری قائل می‌شود و دوست دارد مسئولیتهای بیشتری داشته باشد.

اول که ازحیطهٔ خود خارج می‌شود یک نوع تخریب و دوم که دوست دارد مسئولیتهای بیشتری داشته باشد یک نوع تخریب و نتیجه این می‌شود که: دیگران هم باید از این آموزش بهره ببرند و به اصطلاح بقیه هم باید نان بخورند و بقیه از این محروم می‌شوند.

 

من یک موقعی دیدم وقتی می‌روم نمایندگی دیگری به من انرژی نمی‌دهد و خیلی هم به من احترام می‌گذاشتند. وقتی عمل سالم انجام نمی‌دهی انرژی خوب دریافت نمی‌کنی حال ممکن است یکی زودتر این قضیه را بفهمد و یکی دیرتر؛ و دیگر نمی‌توانستم کارم را خوب انجام دهم و کارم راندمانی که باید داشته باشد نداشت به این نتیجه رسیدم که باید جایم را عوض کنم و قطعاً انجا دیگر جای من نیست و یک نفر می‌تواند بیاید و ان کار را بهتر از من انجام دهد.

مهم نیست که چقدر دانایی دارد، یک جایی هست که مسئله فرد نیست و پتانسیل و توانایی‌ای نیست و مسئله کار گروهیست. تصمیم گرفتم که این کار را انجام دهم و شروع کردم به خوب نکاه کردن و منتظر شخص مناسب شدم که ظرف سه روز پیدایش کردم تا قبل از ان پیدا نمی‌شد چون من نمی‌خواستم پیدا شود وقتی کسی نمی‌خواهد کسی بیاید خواستگاری‌اش، نمی‌آید به خاطر اینکه دارد موج را دفع می‌کند. وقتی من تصمیم گرفتم که انشالله بشود و شد وقتی من از انجا رفتم انجا خیلی بهتر از زمانی شد که من بودم یعنی یک وقتی آدم ممکن است در ناخودآگاه سرراه بنشیند به هر حال راه بند می‌آید.

تا قبل از آن ذهنیتی که من داشتم این بود که اگر من بروم این‌ها چکار می‌خواهند بکنند اگر من نباشم چه می‌شود و از اصول خارج می‌شوند و این از کجا وارد می‌شد از اینجایی که تو مسیولیت داری و تو اگر اینجا را رها کنی و خراب شود مسیولیتش با تو است و از حقه خودش استفاده می‌کرد و موقعی که می‌خواستم رها کنم دقیقاً احساس می‌کردم دارم از جایی کنده می‌شوم و بغض مرا گرفته بود ولی وقتی رها کردم راحت شدم و آرامش گرفتم و هر جا تشخیص دادم این کار را انجام می‌دهم ما همانطور که یک روزی یک جا می‌آییم باید یک روزی هم از انجا برویم و این کار را درخود تمرین کنیم

و در انتخاب‌هاست که انسان اگر بتواند از احترام، اختیارو... چشم پوشی کند در واقع دندان طمع را کشیده است. خیلی چیزها در انسان با انتخاب درست و عمل به ان درست می‌شود وگرنه اگر سال‌ها دران بماند بخواند و مطالعه کند ودر لحظه انتخاب آن انتخاب را انجام ندهد تغییرات دران بوجود نمی اید یعنی همان آدمی که هست می‌ماند. یک آیه در کلام الله داریم که می‌فرماید: خداوند شرایط هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد تا ان قوم خواسته‌های خود را تغییر دهند بایستی در مسیولیتها انسان بتواند خواسته‌های خود را تغییر دهد، خواسته من این است که انجا بمانم و می‌چسبم به خواسته‌ام و تغییرات اتفاق نمی‌افتد و بعد میگویم من تلاش می‌کنم ولی نغییرات اتفاق نمی‌افتد. اینجا دیگر میزان تلاش مهم نیست تغیی جهت مهم است. من با تمام تلاش اگر به طرف شمال بروم به جنوب نمی‌رسم و آن تغییر جهت هست که می‌تواند انسان را به آرامش برساند. مطلب دیگر، انسان یک خاصیت وسواس گونه درمسئولیت پیدا می‌کند، همانطور که شما می‌روید جلوتر و دانایی انسان بیشتر می‌شود و آموزش می‌بیند احساس مسئولیت بیشتر می‌شود و یک آفتی در کنار این قضیه وجود دارد که یکی از انها وسواس است. آدم نسبت به انجام هر کار دچار وسواس می‌شود؛ یعنی در کار دیگران دخالت مبکند تا یک کاری درست انجام شود (وسواس نه برای کار شیطانی) وسواس پیدا می‌کند که کار را دقیق‌تر و درس‌تر انجام دهد.

یک وقت‌هایی وقتی شما قلم را سفت فشار می‌دهید روی کاغذ خوش خط تر نمی‌شود بلکه کاغذ سوراخ می‌شود وقتی کاغذ سوراخ شد خط شما از بین می‌رود و باید دوباره بنویسید پس اگر خیلی شل بنویسید خوب نمی‌شود اگر خیلی سفت هم بنویسید پاره می‌شود. در مسئولیت هم دقیقاً همین طور است با رشد دانایی انسان دو از وسواس می‌شود و بایستی بتواند بر این وسواس غلبه پیدا کند و بتواند به دیگران اعتماد کند و کارها را بین دیگران تقسیم کند. چون فکر می‌کند من در این کار استادم اگر خراب شود من مسئولم. بایستی اعتماد کند و اشکالی هم ندارد خراب کنند چون انها هم برای یادگرفتن باید خراب کنند؛ مانند خداوند که چفدر برای انسان سرمایه گذاشته است، تمام هستی را در اختیار انسان قرا ر داده است برای اینکه تجربه کند پس ماهم که ذره ای از باری تعالی می‌خواهیم بشویم باید از او الگو بگیریم و مسئولیت را به دیگران بدهیم و نترسیم که خراب شود منظورم از کوچک‌ترین کارها تا یواش بواش برود جلو اگر کسی این کار را انجام ندهد همانطور که می‌رود جلو مسئولیتهایش بیشتر می‌شود و در مسیولیت خود دچار زیاده خواهی می‌شود و کارش به جایی می‌رسد که یک لحظه آرامش ندارد و هر کس هم نگاه می‌کند می‌گوید به به چه جایگاهی! مهم نیست که دیکران چه فکر می‌کنند مهم این است که شما خوش حال باشید شما احساس ارامش داشته باشید واحساس رضایت واین قضیه با تقسیم کردن کارها بین دیگران کم کم به تعادل می‌رسد ممکن است یک نفر شروع کند وچند ماه طول بکشد اشکال ندارد چون راه درستی است که انسان از طمع و تکبر باید بگذرد و چون فکر می‌کند با دیگران فرق دارد نمی‌تواند مسیولیت را به دیگران بسپارد باید اطمینان کرد و اعتماد کردن پایه و اساس رسیدن انسان به ارامش است وقتی انسان اعتماد را از دست می‌دهد همه چیز خراب می‌شود نسبت به هستی، دوستوخانواده و...

وقتی اطمینان دوباره بوجود میاید شما به دیگران هم کار می‌دهید، میدان می‌دهید و می‌گذارید آنها هم تجربه کنند (باتفکر و عاقلانه) و انسان می‌تواند یک نفس راحتی بکشد و به کارهای دیگزی بپردازد ما در حال سفر کردن هستیم و بایستی از این عبور کنیم و سفر ما از ابتدا که کمترین مسئولیت را بدست می‌آوریم و زمانی تمام می‌شود که ما بتوانیم کار را به نحو احسن انجام دهیم و آموزش به دیگران هم بدهیم که اگر ما یک روزی انجا نبودیم سیستم به کار خود ادامه دهد و اگر ما نتوانیم به گره مسئولیت غلبه کنیم، سیستم به ما وابسته می‌شود و وقتی ما نباشیم همه به هم گره می‌خورند و وقتی هستیم خودمان در خودمان گره می‌خوریم چون بازتاب چیزی است که در جهان بیرون خلق کردیم در خودمان اتفاق می‌افتد پس سفرمان زمانی تمام می‌شود که اگر ما انجا نباشیم انها کارشان را انجام بدهند.

انسان خود مجموعه ای از اضداد است وبرای اینکه مسیری را طی کند باید این اضداد را بشناسد چون این اضداد را هر چه بهتر بشناسیم می‌توانیم به کارکرد و عملکرد آنها بیشتر واقف شویم و در نتیجه یک دید کلی بوجود می‌آورد که مسائل را با دید وسیع‌تری نگاه کنیم. تفاوتش هم خیلی ساده است مثل نگاه کردن از روی زمین و بالای درخت. شما وقتی از بالای درخت نگاه می‌کنید شاید بتوانید تا چند هزار متر را کاملاً ببینید و تصمیم بگیرید اگر طوفان باشد شما زودتر می‌بینید، اگر آتش سوزی شده باشد شما زودتر می‌بینید و این زودتر دیدن باعث می‌شود شما تصمیمات را در زمان خودش بکیرید چون زمان مطرح است که ما در زمان خودش بتولنیم تصمیمات درستی بگیریم و این است که می‌تواند محاسبات زندگی انسان را اتغییر دهد پس در بلندا بودن همین فرق را دارد.

پس شناختن اضداد مثل شناختن گره مسئولیت و چیزهای مثلا همان قرار گرفتن در پایین درخت  است. برای نابینا فرق نمی‌کند که کجا باشد چه بالا و چه پایین درخت در واقع نابینا انسانی است که حس‌های انسانی‌اش بسته است و کار نمی‌کند. این انسان دانستن و ندانستن برایش فرقی نمی‌کند ولی برای یک انسان آگاه و مایی که می‌آییم تزکیه می‌کنیم و حس‌های انسانی باز شده دانستن و ندانستن فرق می‌کند.

گره مسئولیت چطور می‌تواند انسان را وارد تاریکی کند، مسئولیتی که می‌تواند به انسان اعتماد به نفس، قدرت و مفید بودن را بدهد تبدیل شود به مسئله ای که آرامش را بگیرد و انسان در کارهای دیگران دخالت کند و در جایی که نباید کاری انجام دهد، انجام دهد یا جایی که نباید سخنی بگوید، بگوید.

موضوع دیگری که در کنار دانستن می‌تواند به انسان کمک کند مسئلهٔ به دوش کشیدن بار دیگران است. به قول سردار گنه‌کاران واقعی را تا سوختن خطاست. گنه‌کار واقعی کسی است که فرمانی را نقض کرده است که می‌توانسته آن کار را نکند و یا قصور و کوتاهی کرده است درصورتی‌که برایش شرایط و زمان مهیا بوده است.

زمانی که شما می‌توانید بین دو موضوع خیر و شر یکی را انتخاب کنید و می ‌ایید و شر را انتخاب می‌کنید به دلیل اینکه خوشت می اید و دوست داری و برایت جالب و جذاب است بعد دچار مشکلات می‌شوی وقتی درمانده شدی شروع می‌کنی به عجز و ناله، انسان کلاً این حالت را دارد تا وقتی مسائل خوب پیش برود به روی خودش هم نمی‌آورد ولی وقتی دچار مشکل می‌شود کاملاً طرف دیگر مسائل را می‌گیرد و می اید کار خود را موجه می‌کند. در انجام وظایف کوتاهی کرده ولی طوری وانمود می‌کند که یعنی تمام عالم دران لحظه سنگ جلو پایش انداخته‌اند. اگر آدم هوشیار نباشد باعث می‌شود بیاید تصمیمی بگیرد در مقام یک مسئول، کسی که باید تشخیص بدهد و تصمیم بگیرد چون مسئولیت با تشخیص همراه است بعد از روی ترحم و دلسوزی تصمیمی می‌گیرد که باعث تخریب زیادی می‌شود یا میاید بار گناه انسان را از روی ترحم و دلسوزی که بایستی خودش برای تزکیه به دوش بکشد برمی‌دارد و می‌گذارد بر دوش خودش یا کسان دیگر و این باعث برهم زدن تعادل‌ها می‌شود چون آن بار برایان شخص جنبهٔ آموزش دارد.

مثلاً به خاطر کاری که کرده از موضوعی محروم می‌شود و باید محرومیت ادامه داشته باشد که در ادامه تصمیمات درستی بگیرد. وما با برداشتنان بار باعث می‌شویم که فرد دیرتر به تکامل برسد. وقتی فشار را از فرد برداشتیم دیگر خیالش آسوده می‌شود و در واقعان فشار و ترس باعث جهش می‌شود.

بار در زمان خودش برای همهٔ انسان‌ها ناراحت‌کننده است مثل بار فشار مالی که خیلی دردناک است وباید خیلی سختی بکشد و این فشار دارد او را به نقطه‌ای هدایت می‌کند که تصمیماتی بگیرد و رشد دران به وجود اید بر اساس این قضیه ترحم و دلسوزی ما نباید از آن‌طرف پشت‌بام هم بیفتیم باید تعادلش حفظ شود

به قول جملهٔ کتاب ۶۰ درجه: اگر دیر به ایستگاه برسید اتوبوس را نخواهید دید. ما به‌عنوان مسئول در هرجایی که هستیم وظیفه‌داریم که شرایط را برای اینکه انسان‌ها دران کار مشارکت کنند به‌صورت مطلوب فراهم کنیم.

یعنی زمان مناسب باشد، اطلاع‌رسانی درست باشد تا شخص اگر خواست بیاید و در کار مشارکت کند. مثلاً وقتی فیلم در سینما می‌خواهد اجرا شود شما به‌عنوان مسئول باید نیم ساعت قبل در سالن را بازکنی، یک ربع برای ورود و خروج در نظر بگیری ولی نمی‌توانی در سالن را ۱۰ روز باز بگذاری پس ما باید شرایط را فراهم کنیم.

اگر کسی در شرایط اقدام به‌موقع انجام نداد و کوتاهی کرد او دیگر بارش به عهدهٔ خود شخص هست، اگر بعد بیاید وما مثلاً گفتیم ثبت‌نام به پایان رسید اگر ثبت‌نام کردیم ما بار او را به دوش گرفتیم. همان‌قدر که در او تخریب ایجاد می‌شود به همان نسبت هم در ما تخریب ایجاد می‌شود و کار آیی به هم می‌ریزد.

بعضی از انسان‌ها بردارنده بار دیگران هستند طبق کلام‌الله. و این‌زمانی اتفاق می‌افتد که درجایی مسئول می‌شویم وباید تصمیم بگیریم ولی بر اساس ناآگاهی و یا به دلایل شخصی خودم شرایط را فراهم می‌کنم تا بار او را به دوش خود بکشم و این در ادامه در انسان اختلال ایجاد می‌کند، زیرا انسان را سنگین می‌کند، فکر و روح انسان را سنگین می‌کند و باید به این مسائل توجه کنیم.

چه موقع این اتفاق می‌افتد؟ چه موقع انسان دچار دلسوزی بی‌مورد می‌شود؟

زمانی که فکر کنیم ما در مسئولتی که داریم ورای قانون هستیم یعنی انسان وقتی خودش را بالاتر از قانون ببیند درواقع قوانین به کمک ما می ای‌اند که بهتر حرکت کنیم نه اینکه خود را بالاتر از قانون بدانیم پس اگر در شرایطی می‌توانم قانون را دور بزنم و این اتفاق افتاد بارها جابجا می‌شوند تخریب به وجود می اید.

یک‌زمانی من فهمیدم که بالاتر از قانون نیستم و قانون بالاتر از من است.

اولش کمی سخت است ولی بعد می‌بینی چه بارهایی را انسان باید به دوش بکشد بارهایی که به ما ربطی ندارد به خاطر یک باور و تفکر اشتباه که من بالاتر از قانون هستم. پارسال موقع ثبت‌نام اردو دربه‌در دنبال کارها بودیم ولی امسال قشنگ نشسته بودم و تلفنی کارها را کردم و گفتم ببین چقدر نادانی بهای سنگینی دارد وقتی آدم نادان باشد در حال دویدن است و خستگی به خودش تحمیل می‌کند.

 

این نباید باعث شود که انسان خشک برخورد کند، درست است که قانون بالاتر از هر چیزی قرار دارد وما به‌عنوان مقام مسئول به این توجه می‌کنیم، ولی به شرایط افراد هم باید توجه کنیم که در موارد خاص، آیا اشتباه با ما بوده و نمی‌شود روی همه یک خط قرمز کشید ممکن است یک نفر یا دو نفر طبق نظر شورا گنه‌کار واقعی نبودند و می‌توانیم شرایطشان را بررسی کنیم.

به‌طورکلی برای اینکه انسان بتواند بار کرهٔ مسئولیت را به دوش نکشد و به آرامش برسد بایستی بداند قوانین بالاتر ازما قرار می‌گیرند. اگر یک کمک راهنما اشتباه می‌کند حرمتان را نمی‌شکنند شاید جدا با او برخورد کنند

به خاطر اینکه او دارای جایگاهی است قانون هم حکم جایگاه را دارد و نمی‌خواهیم آن جایگاه را بشکنیم چون حرمت قانون و جایگاه در یک‌مرتبه قرار می‌گیرند. کشورهایی که خیلی پیشرفت کردند مثل المان این‌ها تصادفی نیست که بگوییم شانسی در فوتبال اول شدند، المان کشوری است که ۱۰۰ سال است یک قطارشان تأخیر نداشته است خوب این یعنی اجرای قانون، ما باید از این چیزها الگو بگیریم و سعی کنیم کم‌کم این‌ها را پیاده کنیم تا هم خودمان دیگران با آن هماهنگ شویم.

بعضی از محصولات وجود دارند که در شهر گران و در روستا ارزان هستند و گاهی کشاورز محصول را نمی‌چیند به خاطر اینکه هزینه چیدنش بیشتر از فروشش هست

بعد دیدیم بعضی از محصولات هست که قیمت شهر و روستا زیاد فرقی نمی‌کند مثل گندم، لوبیا، نخود، ولی سیب، زردآلو و... قیمت تفاوت زیادی دارد چون بغضی از محصولات عمر درازی دارند شما اگر گندم داشته باشید خراب نمی‌شود ولی زردآلو امروز چیدی فردا خراب می‌شود. محصولاتی که زمان در تنها دخالت ندارد حفظ و نگهداری می‌شوند در این محصولات مافیا نمی‌توانند وارد شوند.

اگر چیزی قابل حفظ و نگهداری باشد نیروهای منفی نمی‌توانند دخالت کنند پس انها در چیزی می‌توانند دخالت و کنترل کنند که زمان و دوام نداشته باشد. جلسه قبل گفتیم همان‌قدر که به دست آوردن اهمیت دارد حفظ نگهداری هم مهم است. اگر قسمت اول را انجام دهیم در اختیار نیروهای تخریبی قرار می‌گیریم.

لژیون زدن چقدر مهم است که کمک راهنما شویم این می‌شود درخت زردآلو ولی اگر نتوانیم نگهداری کنیم به‌جای اینکه بتوانیم انسان‌ها را درمان کنیم یک‌مشت آدم حال خراب که دنبال خواسته‌های خودشان هستند تولید می‌کنیم.

در همهٔ مسائل همان‌قدر که برای به دست آوردن بها می‌دهیم برای حفظش هم باید تلاش کنیم آخر نیروی حفظ و نگهداری را در کارهامون بکار ببریم این‌ها طعمهٔ نیروهای منفی نخواهد شد.

برای اینکه یک ساختاری بوجود آوریم که حفظ نگهداری داشته باشد باید آن ساختار از معماری خوبی برخوردار باشد وما در انجام آن همیشه تفکر کنیم. مثلاً حالا لژیون زدیم ولی برای نگهداری باید همیشه تفکر کنیم.

در انجام مسئولیت تفکر و حرکت تداوم دار لازم است چون اگر حرکت نکنیم و برنامه و تفکر نداشته باشیم حتماً نیروهای بازدارنده گوهری که بدست اوردیم و چقدر اندوه را تحمل کردیم از دست ما به آرامی در می‌آورند.

همه چیزهای خوبی که در زندگی داریم (شغل، موقعیت ...) باید تفکر و زمان به انها اختصاص دهیم تا حفظ و نگهداری شوند


نگارش همسفر مریم سلیمانی





نوع مطلب : سی دی های جهان بینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :