سرود عشق،وب لژیون همسفر شهلا
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
درباره وبلاگ


سلام به جمع دوستان محبت، آن عزیزانی که دور هم جمع شده‌اند تا محبت خویش را نشانی از محبت بیکران بدانند، ما همه برای انسان‌هایی چون شما، احترام انسانی، قائل هستیم و امیدواریم این نشان را هیچ وقت از یاد نبرید. فقط توفیق شمارا در پایان این راه از الله می‌خواهیم. در این مکان شما، دل‌هایی هستند که می‌خواهند بدانند که آیا می‌شود به آن درجه، ارتقا یافت که هیچ موضوع دیگری به طور مشکل مطرح نشود؟ البته به دو طریق می‌شود با تفکر و بی تفکر.
به تک تک انسان‌ها میگوییم که در پایان یک نقطه و آغاز نقطه دیگر آتچه با خود می‌خواهند همراه داشته باشند با تفکر و اندیشه باشد، بدون هیچ ترس و خوف می‌توانید به بلندترین سلسله جبال‌ها، راه بیابید.
دعای خیر ما همراه شما می‌باشد.
و این وبلاک متعلق به لژیون همسفر شهلا در شعبه شیخ بهایی اصفهان می‌باشد

مدیر وبلاگ : شهلا شیخ
چهارشنبه 6 بهمن 1395 :: نویسنده : شهلا شیخ

نوشتار سی دی قیاس از آقای امین

مسئله‌ای که در سفر دوم با آن روبرو می‌شویم، تسخیر شدن است، معمولاً انسان‌های که به درجات بالای سفر دوم می‌رسند. با این موضوع روبرو می‌شوند و باید آگاه باشند تا بتوانند از آن عبور کنند. کاری که تسخیر انجام می‌دهد شبیه به مواد مخدر است روی انسان، همان گونه که مواد پرده وحجاب رو اندیشه واحساس یک مصرف کننده می‌کشد و اجازه نمی‌دهد که تشخیص دهند که چه اتفاقی در اطرافشان رخ می‌دهد. و تسخیر هم این کار را می‌کند و حس ها بسته می‌شود وکاملا معکوس عمل می‌کند. مثلاً وقتی اطرافیا ن از روی محبت وعلاقه برای ما کاری را انجام می‌دهند، ولی ما فکر می‌کنیم که این کارشان از روی عناد ودشمنی است، در سفر دوم هم همین اتفاق می‌افتد ولی خبری از مواد نیست، هنگامی‌که انسان مواد مصرف می‌کند هرروز می‌تواند پیشرفت و آثار مواد را دید و تشخیص داد؛ زیرا در آشکارا انجام می‌گیرد، یعنی صور آشکار هم درگیر است؛ اما در مورد تسخیر در سفر دوم هر آنچه اتفاق می‌افتد در صور پنهان است. وشما چیزی را احساس نمی‌کنید وخط کش ومیزان وترزاویی برای اندازه گیری ندارند؛ و این کار را سخت می‌کند سخت بودن سفر دوم بخاطر همین غیر قابل رویت بودنش است.

چه نیروهایی است که در سفر دوم باعث توقف انسان می‌گردد؟

ترس، نا امیدی، منیت، خشم که در سفر دوم به گونه ای خودشان را نمایان می‌سازند مسئله مهم این است که باید در سفر دوم یک سری چیزها رو بشناسیم و آن هم سنت‌های الهی است که در کلام الله شریف گفته شده است و غیر قابل تغییر است؛ و داستان‌هایی آمده مانند یعقوب، ایوب، یونس، یوسف، قوم لوط این‌ها همه سنت‌های الهی است.هنگامی که خداوند مثال از صبر می زند، راجع به ایوب صحبت می‌کند و می‌گوید انسانی بود خوش سیرت وما او را مورد آزمون قرار دادیم، دارایی واموالش را از او گرفتیم، بیمارش کردیم و در آزما یشات سخت قرار دادیم، اما او در جواب گفت، خداوندا به من رنج رسیده، این رنج را از من بر گردان، در واقع این آزمون ایمان بود و هنگامی که از آن گذر گاه سخت به خداوند پناه برد از آن توانست عبور کند. واین نمونه‌ها در قران زیاد آمده. مثلاً حضرت یوسف پیامبری بود که وقتی رنج به او می‌رسید خشمگین می‌شد و از ستمکاران می‌شود و چون پیامبران خصلت‌های ویژهای دارند و در یک سری از مسائل توانایی‌های ویژه ای برخوردار هستند. مثلاً یکی علم بالایی دارد، یکی صبر بالایی، یکی خلق نیکو دارد وبا هر انسان حال خرابی می‌تواند کنار بیاید. وپیامبران نماد انسان‌های هستند که به مرتبه بالایی می‌رسند و آزمایش خاصی برای آن‌ها طراحی می‌شود. واین داستان نبوده که تمام شود. مخاطب خداوند، یوسف، یونس نبوده است، ومخاطب خداوند همه انسان‌ها و ما هستیم، یعنی اینکه حواسمان جمع باشد که وقتی به توانایی رسیدید مورد آزمایش قرار می‌گیرید، باید این سنت‌ها را بشناسیم تا در سفر دوم از پس این آزمایشات بر آییم وسر بلند باشیم.


داستان واقعی است مربوط میشه به شخصی که دریکی ازاستعدادها به درجه عالی رسیده

یه شخصی خودکشی میکنه میبرنش تیمارستان واین شخص خیلی آدم معروفی بوده برای اینکه بفهمند چراخودکشی کرده وخیلی سرشناس و ثروتمند بوده و همه اورا می‌شناختند کشیش میاد بالای سرش ازش میپرسه که چراچنین کاری کردی سرگذشتت چی بوده؟ داستانت چی بوده؟

از کشیش میپرسه تو منو می‌شناسی؟ کشیش: بله تو اهنگساز بزرگی هستی و تو اروپا همه تورا می‌شناسند اسم شما آنتونیو سالیری هست. کشیش: تعریف کن تو بااین همه ثروت و شهرتی که داشتی، چطور چاقوگذاشتی و رگ گردنتو زدی و ما آوردیمت اینجا سالیری: میشینه پشت سازش و شروع میکنه به ساز زدن و یک تیکه ای رامیزنه میگه اینو تو می‌شناسی ؟کشیش: میگه نه تاحالا نشنیدم.یه قطعه دیگه میزنه میگه اینو چی می‌شناسی؟ یکی ازمعروفترین قطعه هاشوکشیش میگه نه تاحالا چنین چیزی نشنیدم سالیری میگه صبر کن یک قطعه را میزنه که از نیمه‌های آهنگ بقیه راکشیش شروع میکنه از حفظ خوندن و میگه این را می‌شناسم و خیلی آهنگ زیبایی است.سالیری: مشکل من هم دقیقاً همین است تمام اروپا من را می‌شناسند و این دو تا اهنگی که زدم آهنگ‌هایی بود که من ساختم ولی هیچکس آهنگ‌های مرانمی شنا سد درصورتی که آهنگ سومی رامن نساختم و آهنگ شخصی بود به نام موتزرات بودکه همه آهنگ‌های او را می‌شناسند

و می خوانند و در مجالس جشن و عروسی با آنها شادی می‌کنند و میرقصند، اما هیچکس موتزارت رانمی شناسد و همه درد من همین است که چراهمه مرا میشنا سند اما آهنگ‌های مرا نه و بالعکس هیچکس موتزارت را نمی‌شناسد ولی همه آهنگ‌های او را می‌شناسند و دوست دارند. سالیری: من وقتی بچه بودم پدرم فقط به فکر عبادت خدا بود و به من اجازه نمی‌داد کار دیگری به جز عبادت انجام دهم و من عاشق موسیقی بودم اما پدرم اجازه نمی‌داد تا یاد بگیرم و هر بارکه به کلیسا می‌رفتم باشنیدن موسیقی روح من به پرواز در می‌آمد و درآن حالت من چیزی درخواست کردم و از عیسی مسیح خواستم من رادر موسیقی مثل جواهری به درخشش دربیاورد و به من آهنگ‌ها را  القا کند و بعد ازمرگم مردم ازمن به نیکی یاد کنند و من محبوب قلب‌ها باشم فردای آن روز معجزه ای رخ داد غذا در گلوی پدرم گیر کرد و او درگذشت و پس از مرگ پدرم به فراگیری موسیقی پرداختم سالیری: پس از چند ین سال آنقدر درموسیقی پیشرفت کردم که تبدیل شدم به استاد خصوصی پادشاه یعنی بالاترین درجه ای که یک نفر در آن زمان می‌توانست در زمینه موسیقی به آن برسد شدم اهنگساز دربار در حالی که موتزرات ازهمان خرد سالی توسط پدرش موسیقی رافرا گرفت و در سن 6 سالگی چشم بسته آهنگ می‌زد، سالیری میگه من موتزارت رادریک مهمانی دیدم از قضا موتزارت میاد به همون شهری که سالیری داشته زندگی می‌کرده به محض ورودش به شهر آوازه و شهرتش به گوش دربار رسید.

حالا موتزارت بااین استعداد خارق العاده درمسیر سالیری قرار می‌گیرد یعنی کسی که آرزو کرده مثل جواهری در موسیقی بدرخشد و همه دوستش داشته باشند و به بالاترین درجه موسیقی برسد و تا حالا هم به خواسته‌اش رسیده، سالیری مجسمه عیسی مسیح رادرمقابل خود قرار میده و هر خط آهنگی که می‌نوشت از مسیح تشکر می‌کرد و قدر دان این موضوع بود.روزی سالیری آهنگی میسازه و میره پیش پادشاه قسمتی از آهنگ را میزنه پاد شاه خوشش میاد و لذت میبره همان موقع موتزارت وارد سالن میشه و شروع میکنه صحبت کردن اطرافیان پادشاه شروع میکنند مسخره کردن که تو هنر نداری و از این جور حرف‌ها، موتزارت میگه من از روی عشقی که به موسیقی دارم آهنگ می‌سازیم .اطرافیان پادشاه می گند خوب بیا عشقت رابه ما نشان بده و ما یک نت موسیقی می‌گذاریم جلوی رویت و آن رابرای ما بنواز، موتزارت میگه اصلاً احتیاج به اون نت نیست من هنگام وارد شدن به قصر قسمتی از آهنگ راشنیدم و در همان لحظه در ذهن و جان من تقش بست و کامل شد. میگن بیا و به ما نشون بده

موتزارت پشت ساز می نشیند و آهنگ را می نوازه و سپس شروع میکند به کامل کردن بقیه آهنگ و سه چهار برابرآهنگی که سالیری به زور زده و ساخته بود را ظرف مدت چند دقیقه میسازه آنگاه همه درباریان جمع می‌شوند ببینند ،این موجودی که داره این کار را انجام میده ، اکنون تصور کنید چه حالی به سالیری دست میده تمام بنیان و سیستمش به هم میریزه با خودش میگه من این همه عبادت کردم این همه با خدا ارتباط برقرار کردم موتزارت محبوب قلب‌ها شد.

این داستان ادامه پیدا میکنه و موتزارت میشه محبوب قلب‌ها

موتزارت شخصیتی عاطفی داشته به خانواده‌اش عشق می‌ و رزیده و به آدم‌ها احترام می‌گذاشته احساساتش راهم خیلی زود بیان می‌کرده همه از سالیری جدا شدند و میرند سمت موتزارت روزگار سالیری سیاه میشه یه دختری هم بود که سالیری براش آهنگ اپرا می‌ساخت اون هم همش از موتزارت حرف می‌زدجالب اینه که تنها کسی که ارزش واقعی آهنگ‌های موتزارت را می توانست درک کند  همین سالیری بود.

شروع میکند  به مبارزه درونی کردن ،و میان خواسته خودش و خداوند جدال بوجود می آید. خواسته‌اش این بود که اولین باشه ولی الان از دور خارج شده می‌خواست برترین باشه الان حریف قدر اومد در مقابلش قرار گرفته که به هیچ طریقی نمی‌توانست با اون مقابله کند .خانواده موتزارت وضعیت مالی شون خوب نبود از سالیری کمک می خواد و هنگامی که سالیری در نقطه ای قرار میگیره که به آن‌ها کمک کنه کمک نمیکنه کار به جایی میرسه که اینقدر زیرآب موتزارت را در قصر میزنه که اونا از قصر بیرون می‌کنند روزی از شدت فقر همسر موتزارت آهنگ‌های او را پیش سالیری میبرد  تا به او بفروشد  سالیری از شدت زیبایی آهنگ‌ها گریه میکند  اما حاضر نمی شود به موتزارت کمک کند و  از شدت عصبانیت مجسمه عیسی مسیح رادر آتش می‌اندازد تصمیم به انتقام میگیرد.

به نظر شما چرا انسان به نقطه ای می‌رسد که همه چیز را بی عدالتی می‌بیند؟

اغلب ما از خیلی مسائل آ گاهی نداریم و همین مقطعی را که در آن زندگی می‌کنیم را می‌بینیم، و تلاشی که خودمان انجام می‌دهیم را نمی‌بینیم و با تلاش دیگران خود را مقایسه می‌کنیم و اگر تلاش ما بیشتر از آن‌ها بود، ولی نتیجه ما بهتر نبود، حسادت می‌کنیم.عقل انسان قیاس می‌کند که او دو ساعت خوانده و تو پنج ساعت درس خوانده ای و عقل می‌گوید اگر تو نمره بیست بیاری درست است و عقل آن را می‌پذیرد و اگر او قبول شد و تو نشدی، این رو عقل جزئی نمی‌پذیرد.

قیاس عقل جزئی، روی حساب دو، دو تا چهار تا است، حساب درسته، ولی کجای کار غلط است؟ عقل کارش را درست انجام می‌دهد، حتی عقل جزئی، ولی داده‌های ما ناقص است که به عقل می‌دهیم و ما فقط آن قسمت تلاش دیگران را با چشم می بینینم و وارد محا سبات می‌شویم و خیلی از تلا ش‌ها که آن‌ها انجام می‌دهند را نمی‌بینیم و متوجه نیستیم و این موضوع در زندگی روز مره ما دیده می‌شود، مثلاً شوهر من ده ساعت کار می‌کند ولی فلا نی پنج ساعت کار می‌کند و این همه پول در می‌آورد و این قیاس‌ها هر روز تکرار می‌شود.

اولاً داده‌ها واطلا عات ما غلط است، چون ما بطور کامل از تلاش انسان‌ها دیگر خبر نداریم، ثا نیا ما در کنگر یاد می‌گیریم که حیات و زندگی تنها در این دنیا نبوده و ما از تولدهای قبلی وحیا ت های پیش خبر نداریم و انسانها هر کدام پیشینه دارند و ما نمی‌دانیم آن‌ها در حیا ت‌های قبل چقدر زحمت کشیده اند و تلاش کرده‌اند.مثلاً کسی به کنگره می‌آید و دوستش را می‌آورد و خودش می‌رود ولی آن فرد به رهایی و راهنمایی می‌رسد و شخص بعد از دو سال بر می‌گردد و خود را با او که پیشرفت کرده مقایسه می‌کند که من او را آوردم و من بودم که او به این جایگاه رسیده است و این انصاف نیست وقتی این قیاس‌ها رو انجام می‌دهیم نتیجه آن این است که:

ما احساس وبیزاری به آن شخص پیدا می‌کنیم.

احساس و نفرت به خداوند واگر خیلی خوب باشیم از خودمان بیزار می‌شویم.

ونتیجه قیاس‌ها یکی از این سه مورد می‌باشد.

 رابطه‌اش با مردم خراب می‌شود، رابطه‌اش با خدا و خودش خراب می‌شود.این جور قیاس‌ها بهانه ای است که نفس قدرت را بدست بگیرد و نفس اماره دنبال فرصت می‌گردد تا شرایط مناسب برای خودش بدست آورد.

شرایط لازم برای اینکه کسی در جلسات حاضر نشود چیست؟

این است که برود در کوچه یا در خانه بنشیند و یا بخوا بد و نیا ید، این شرایط برای نفس است و ما با قیاس عقل را در پر تگاه سقوط قرار می‌دهیم.با آوردن قیاس واطلاعات غلط و ناقص وحال خراب همه را جمع کنیم در دیگ بریزید بیزید چه می‌شود،؟ نفس همه را می‌پزد واین آش را می‌دهد به خورد عقل و عقل هم بر اساس عدالت خودش این داده‌های اشتباه وغلط و بهم ریخته و حال خراب را بر می‌دارد ،و همانطور که گفتیم حس اولین نیروی بکار گیری قوه عقل است و مثل سوخت می‌ماند، برای اتومبیل، فرض کنید بجای بنزین نیتروگلسرین در باک بریزیم، با اولین جرقه سیلندر پودر می‌شود.نفس هم چیزی پیدا می‌کند شبیه بنزین و می‌دهد به عقل وعقل هم از همه جا بی خبرشروع به آنالیز، تجزیه وتحلیل مطالب می‌کند و در نهایت عقل قاط می زند و در نهایت کیش و مات ،نفس این قیاس ها را انجام می دهد برای کیش و مات کردن عقل و الکی نیست که همینطوری چیزی به ذهن برسد و هم دلایل خاص خودش را دارد ونفس خوب می‌داند که چه می‌کند، ما نمی‌دانیم چه می‌کنیم.

آقای سالیری جایگاهش به خطر افتاد و مقایسه کرد، من این هم سختی کشیدم، پدرم مانع بود و من با هزاران مشکل رسیدم و حالا این آمده و زحمات من را بهم ریخته. آیا این عدالت است؟ و مجسمه رو در آتش می‌اندازد و میان خواسته معقول و کمک کردن به مردم و در دو راهی انتخاب قرار می‌گیرد.در تمامی تقاط که انسان توسط نفس  پایلوت میشود همگی دو راهی انتخاب است ویک باره اتفاق نمی افتد.همیشه این دوراهی وجود دارد

و هنگامی که سالیری آهنگ‌های موتزارت را می‌خواند گریه می‌کند آنجا به حس خود توجهی نمی‌کند و می‌چسبد به قدرت.و قدرت را انتخاب می‌کند و پس از آتش زدن مجسمه مسیح سوگند می‌خورد که انتقام بگیرد. در مجلسی اتفاقی می‌افتد که موتزارت به سالیری می‌خندد سالیری آدم حساس و به هم ریخته می‌شود این کار به او برمی‌خورد و می‌گوید تو به می‌خندی؟ کاری می‌کنم که من به تو بخندم و میخواد انتقام بگیرد و یک نفر رابه عنوان جاسوس و خدمتکار به خانه موتزارت می‌فرستد تانت های موتزارت رابدزدد و خلاصه هر کاری از دستش بر می‌آید انجام می‌دهد او را از کار بیکار می‌کند و موتزارت آنقدر ضعیف و فقیر می‌شود از دسیسه‌های سالیری. آنقدر الکل مصرف می‌کند که کاملاً معتاد به الکل می‌شود و لباس هایش پاره و کثیف می‌شود و در جاهای درجه 2 و 3 آهنگ میزند

سالیری چهره خودش راعوض می‌کند و پیش موتزارت می‌رود و ار او می‌خواهد تا یک آهنگ مرثیه برایش بسازد و موتزارت می‌گوید برای چه کسی مرثیه می‌خواهی، سالیری می‌گوید برای کسی که برای خودش مرثیه بنوازد.همه این حرف‌ها راسالیری دارد به کشیش می‌گوید و کشیش از شیطان بودن این آدم چشماش داشت بیرون می‌زد و کشیش از سالیری  می پرسد برای چی از او خواستی مرثیه کسی رابسازد که می‌خواهد برای خودش مرثیه بگوید.؟ در جوابش سالیری می‌گوید، چون می‌دانستم خودم قدرت آن را ندارم که چنین مرثیه ای را برای موتزارت بسا زم و از او خواستم این کار را بکند تا پس از مرگ او من این مرثیه را اجرا کنم و به مردم می‌گفتم به عشق موتزارت این مرثیه را ساختم و مردم که موتزارت را دوست داشتند بگویند بابا تو دیگه کی هستی؟به این صورت من محبوب قلب‌ها می‌شدم و در آخر آن کسی که می‌خندید من بودم من به موتزارت چون او رادر خاک کرده بودم و شهرت و محبوبیت او راهم گرفته بودم و مردم مرا دوست داشتند ولی دست تقدیر هرگزآن آهنگ هارا به دست سالیری نرسا ند و این اتفاق نمی‌افتد. موتزارت در سن 35 سالگی فوت می‌کند و پس از مرگش او را در قبر دسته جمعی جایی که فقرا را خاک می‌کردند خاک می‌کنند.درسن 35 سالگی 800 آهنگ ساخته و الان در اروپا و امریکا او را می‌پرستند و 50 سال پس از مرگش به ارزش هنرش پی بردند و مجسمه او را ساختند و اخیرا دانشمندان کشف کردند که گوش کردن به آهنگ‌های موتزارت باعث بالا رفتن آی کیو می‌شود.

چرا این اختلاف زمانی ،برای درک آثار بزرگان اتفاق می افتد؟

خیلی از انسان‌های بزرگ در زمان حیات خودش چندان بزرگ به نظر نمی‌رسند شاید کسی هم آنهارا نشناسند ولی بعدها آثارشون در انسان‌ها اثر میگذاره وآنها جایگاهشون پیدا می‌کنند.چون آن‌ها زمانی که آگاهی را دریافت می‌کنند هنوز در زمینه او بستر مناسب بوجود نیامده که مردم اونا جذب بکنند؛ بنابراین باید چندین سالی بگذره کم کم اون تغییرات درانسانها بوجود بیاید و آن مطلب راجذب کنند چون اگر به تایلوی نقاشی بسیار زیبایی رابه مانشان بدهند، یا یک موسیقی خیلی زیبایی یا یک اثار هنری رابه مانشان بدهند (در زمینه هنر)یافرمول خیلی مهم ریاضیات راپای تخته به ما نشان دهند که مثلاً نتیجه این معادله میتونه زمین را دگرگون کند به نظر شما هر کسی بیاد نگاه بکند در اون حسی بوجود میاید.خیلی هانقاشی رانگاه میکنند ولی اون جذابیت را ندارند. پس باید در انسان هم اون گیرندگی بالا برود یعنی اون خاصیتی که با کمک اون مفاهیم را جذب بکنیم. امروزه در دنیا علم و آثار هنری فراوان است. ما  چقدر در روز بااینها سر و کار داریم و با کدام از این‌ها ارتباط بر قرار می‌کنیم ما با خیلی از این‌ها بیگانه هستیم و نمی‌شناسیم. علتش چی هست؟علتش این نیست که علم وآگاهی وحقیقت وجود ندارد. بلکه علت پراکندگی هست. همین قران که سراسر حکمت است خیلی وقت‌ها هیچ میلی به یاد گیری آن نداریم و بیشتر به عنوان وسیله تریینی ویا حفاظتی از آن استفاده می‌کنیم

دنیا پر از  علم وآگاهی است ولی مانمیتونیم این‌ها راامتحان کنیم مگر اینکه اون ساختارها در ما بوجود بیاد تا ما بتونیم مطلب را جذب کنیم.زمینهای زیادی برای کشت وجود دارند ولی تو کدوم زمین‌ها می‌توان پسته کاشت.کاشت باید شرایط ویژه ای داشته باشد توی هر زمینی نمیشود  پسته یا برنج کاشت.آب پتاسیم سدیم کلسیم املاح اون باید دریک حد خاصی باشد دمای و هوا انسان هم همین طور است .آگر بخواهد درونش چیزی به عمل بیاید آگر مثلاً بخواد سفر رادرک بکند باید اون بستر درونش بوجود بیاید شرایط که بوجود آمد آن وقت آگاهی که در آن قرار میگیرد مثل همون بذری که درون زمین قرار میگیرد آن وقت شروع میکند به ریشه کردن، قبل ازاون اگر قرار بگیرد شاید جوانه بزند، شاید نزند ولی به هر حال به بار نمی نشیند.

یا قبل از اینکه به جوانه برسد کلاغ ها آن رابخورند در زمینه باید بستر بوجود بیاید. در زمینه اعتیاد هم همین طوره ماسال‌ها اعتیاد داریم ولی زمانی میتوانیم درمان بشو یم که اون بستر و خواسته در ما بوجود بیاید. آن وقت کلام کمک راهنما، یا اون کسی که دارد مشاوره میدهد ،کلام را وقتی شنید در درونش رسوخ میکند و،حس بوجود میاید اون احساس درونش بوجود میاید مثلاً دلش گرم میشو د احساس امید به او دست می دهد بهو احساس میکند میتواندکاری بکند  ولی اگر زمین  آماده نباشد کلام هر چقدز قوی باشد ممکن است هاله ای رادر او بوجود بیا ورد ولی سریع محو می‌شود.

همه انسان‌ها در آن چیزی که خداوند به آن‌ها داده همه مشترک هستند ولی ممکن است جایگاهشان متفاوت باشد که انسان نفسش در چه مرتبه ای قرار میگیرد

بک انسان حسش چقدر پالایش پیدا میکند ؟این‌ها هست که باعث تفاوت ما می‌شود و اینها فقط فقط به آیه (لیس للانسان الاماسعی )یعنی  چیزی برای انسان نیست مگر آن چیزی که تلاش می کند  مثلاً آگر من زبان انگلیسی را خوب یاد می‌گیرم به این خاطر است که من اومدم زمینم را شخم زدم سنگهاش را برداشتم کود مناسب  دادم حالا استادی دانه را  درونش می کارد درون من سبز میشود  ولی مال دیگری که شوره زار است سبز نمیشود شخم بزنی سنگهاش رابرداری شرایط لازم رادرش بوجود بیاری فرق نمیکند برای خداوند هیچ فرقی نمیکند آفتاب وبارانی که به این زمین میتابد به اون هم میتابد ومیبارد بنابراین ما همه مثل زمین هستیم فقط کافی است اون بستر و شرایط لازم رادر خودمون بوجود بیاوریم، من در یاد گیری علم انسان حسودی بودم وقتی که مطلبی که گفته می‌شد دیگر ی می‌فهمید ولی من متوجه نمی‌شدم برام دیوانه کننده بود یه انقلابی در درونم بوجود می آمد . و این مربوط به حسادت من بود،،حسادت رو ی دو مبنا حرکت میکند.

  1-تا اون شرایط لازم رادرخودمون بوجود نیاوریم تاخالصی  ها در درون ما باقی می ماند،2- مسا له دیگر این است که ما هنوز به آگاهی نرسیدیم اگر کسی چیزی رو متوجه میشود ، سریع‌تر یا آگر کسی سفرش  را بهتر انجام می دهد. به خاطر این است که شخص بهای آن چیز یا کار را پرداخت کرده اگر انسان این باور رادر خودش حس بکند و پیدا کند آنوقت مسئله قیاس کردن براش منتفی میشود می موندخودش و ناخالصی هایش دیگه به مردم گیر نمی‌دهدیا به کسی که کار ش از او بهتره ضربه نمی زند و دائماً درحال ثابت کردن خود به دیگران نیست.

قیاس انسان براساس اطلاعات بسیار غلط وناقص است

اولاً از گذشته خود خبر نداریم از گذشته دیگری هم خبر نداریم ازفرمان اکه به دیگری داده شده اطلاع نداریم از فرمان خودمون اطلاعی نداریم یعنی من نمی دونم اومدم به زمین قراره به چه نقطه ای برسم قراره کجا برم با دیگری کجا برود.

آقیاس در انسان یکی از ابزارهای اصلی ومهم وکاربردی نفس اماره است وبرای اینکه انسان را بطور کلی از مسیر خودش گمراه کند.

چون ما به ظاهر می‌بینیم عدالت برقرار نشده ما می‌خواهیم به خیال خودمون عدالت رابرقرار کنیم آن وقت میایم از راههای میان بر حرکت می‌کنیم شروع می‌کنیم به نقشه کشیدن وما وارد فاز نقشه کشیدن می شو یم نقشه می‌کشیم چه طوری اون شخص را خراب کنیم و بروی م جلو و بعددر این نقشه کشیدن نیروهای اهریمنی و نیروهای تخریبی وارد عمل میشو ند یعنی منتظر فرصت هستند که انسان در مقوله قیاس قرار بگیره وشروع کند به قیاس کردن وبه نتیجه متناقص برسد وقتی که رسید آن موقع نیروهای خودشون به سمت انسان روانه می‌کنند اونجاست که انسان (فالهماها فجورها )میشود ما می‌خواهیم نقشه بکشیم وکار راخراب کنیم نیروهای منفی می گوید این کارراانجام بده واطلاعات راناخودآگاه جلوی ما میگذارد وآدم هایی راجلوی ما قرارمی دهد که این نقشه راانجام دهیم وآن وقت است که با نیروهای منفی پیوند برقرار می‌کنید واین پیوند به خاطر انجام خواسته نامعقول درابتدا خوشایند است ولی درانتها که کار انجام شد ما می‌مانیم و وجدان درد و زمانی راکه از دست داده‌ایم حالا این نیروهای منفی به ما چسبیده وگره خورده است و حالا مگر این گره باز می‌شود وکسی که می‌خواهد به سمت صراط مستقیم بیاید وحرکت کند و انرژی وسرمایه ای که نیروهای منفی برای یک فرد خرج می‌کنند تاتمام سرمایه خود راپس نگیرد به همین راحتی پا پس نمی‌کشند

مافکر می‌کنیم هروقت به سمت بدی رفتیم به راحتی میتونیم برگردیم وتوبه کنیم وهمه چیز خود به خود شروع میشود به درست شدن. به همین دلیل است که وقتی به سمت تاریکی حرکت می‌کنی وبا توبه برمی‌گردی ودر راه مستقیم قرار می‌گیری نیروهای منفی فشار زیادی اعمال می‌کنند تا شما راازاین راه منصرف کنند وقتی قدم درراه ضد ارزشی می‌گذارید دیگر کنترل، اراده عقل و حس شما دردستتان نیست ودرهای شهر وجودی باز شده‌اند ونیروهای بازدارنده درآن لانه کرده‌اند وکالبد ذهن انسان دیگر امن نیست مثلاً می‌خواهد تمرکز کند نمی‌تواند از طبیعت لذت ببرد نمی‌تواند

مسئله مهم واصل همان انرژی است که ما برای رسیدن به خواسته‌های خود نیازمند انرژی هستیم اگر ما انرژی را از راههای اشتباه بدست آوریم درحین بدست آوری خیلی چیزها را ازدست می‌دهیم.

نیروهای خداوندی به کاری که انجام داده‌ایم پاداشی ده برابر می‌دهد شیطان هم همین کار رامیکند ولی خداوند کارراکه انجام دادیم پاداش می‌دهد ولی شیطان اول پاداش می‌دهد بعد ده برابر باهات حساب می‌کند شایدم بیشترانسان به تنهایی از خود نیرویی ندارد واگر بخواهد تغییری درمحیط اطرافش بوجود بیاورد اولاً باید یکسری نیروها در اختیار شخص قراربگیرد وتحت فرمان انسان باشند. تا آن نیروها، خواسته‌های مارا انجام دهند ونیروهای منفی هم به خواسته‌های خود برسند.نیروهای منفی برای اینکه بتوانند در یک سرزمینی رشد کنند شرط مهم آن این است که آگاهی ودانایی درآن سرزمین رشد نکند ومردم آن سرزمین در جهل بمانند تابه فعالیت خود ادامه دهند ودانایی رشد نکند.

اعتیاد چطوری می‌تواند درانسان زندگی کند؟

اگر انسان نسبت به مسئله اعتیاد دانایی پیدا نکند. چطوری عمل می‌کند؟

وقتی ما به کنگره میاییم سر جلسه احساس می‌کنیم خسته هستیم چیزی جذب نمی‌کنیم فایده ای ندارد و به نتیجه نمی‌رسیم و وفت تلف می‌کنیم. اینا احساس ناامیدی در ما باعث می‌شود از جلسه بلندشویم وبرویم تو حیاط سیگار بکشیم یا ول کنیم برویم خونه خودمون. آگه ترس داشته باشیم میگن مهماندار میشی میگی نه یا میکروفن گردان ....

این‌ها باعث میشه که رها کند وبرود وقتی که رفت باعث میشه آموزش نبینه و وقتی هم آموزش تدید اعتیاد میتواند به زندگی خودش ادامه بدهد و اینها همه زیر سر نفس اماره است وهمه را به نوعی طراحی و بوجود می‌آورد که داری میری کنگره زنگ می‌زنند بیا فلان جاو...انسان در قیاس ابتدا حس میکنه عدالتی وجود ندارد خداوند عادل نیست شروع میکند به بازی  و وارد بازی میشود.

بازی چی هست رسیدن به خواسته‌های نامعقول حالا این خواسته‌های نا معقول به ابزار نیاز داره نیروهای بازدارنده میاد ابزارها را دراختیار انسان قرارمیدهد وانسان به خواسته‌های نامعقول میرسد ونیروهای منفی با کمک انسان جلوی رشد وآگاهی ودانایی رادر زمین می‌گیرند.


نویسنده وتایپ همسفر مهری شفیعی





نوع مطلب : سی دی های جهان بینی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :